پست‌ها

جنگ افغانستان و توهمات وجه داخلی آن

اخیراً پس از حمله طالبان بر واحد محافظت رجال برجسته ریاست عمومی امنیت ملی کشور به تاریخ  31 حمل 1395  در ساحة پل محمود خان، بحث جنگ با طالبان و مخالفین مسلح دولت افغانستان، بیشتر از پیش بالا گرفته است. رئیس جمهوری غنی در واکنش به این حمله، خطاب به طالبان گفت: ما اراده کشتار شما را نداشتیم، شما ما را مجبور ساختید . همین طور او در نشست فوق العاده‌ی 6 ثور با پارلمان افغانستان، خط مشی جدید حکومت در قبال طالبان، رابطه با پاکستان و دشمنان افغانستان را اعلان کرد و در آن طالبان را تروریست خواند و گروه القاعده، شبکه حقانی،داعش و برخی از طالبان را که از کشتن مردم افغانستان لذت می برند، دشمنان افغانستان تلقی کرد. او در جریان سخنرانی اش از صفات باغی، محارب و شورشی نیز استفاده کرد. شامگاه همان روز، غنی در دیدار با مدیران امنیت ملی کشور، آنانی را که ندای صلح را رد کرده اند "باغیان" خوانده و دستور داد: ساحه فعالیت تروریستان را تنگ سازید، دل دهای شان رعب و ترس ایجاد کنید، راه های رفت و آمد شان را مسدود نموده منابع مالی شان را بخشکانید و از طریق عملیات های زمینی و هوایی مکانهای تجمع آنان ...

دموکراسی قومی، جنبش‌های اجتماعی و جامعه چند قومی

اشاره : این نوشته مشترک من و مهدی بهار است که قبلاً در روزنامه اطلاعات روی منتشر شده است. در این نوشته مسئلۀ اصلی ما با دولت‌های تاریخی افغانستان به شمول دولت پسا طالبان حرکت آنها در امتداد قومی-قبیله‌ای و خانوادگی است. پس از کودتای ثور سال 57 حزب دموکراتیک خلق افغانستان مفهوم سیاسی خانواده به مثابه یکی از مراکز ثقل قدرت دولت درهم شکست، ولی دو عنصر قوم و قبیله همچنان به مثابۀ دو محور اصلی قدرت باقی ماند. ولی طی چهار دهه گذشته با شکل گیری احزاب و تنظیم‌های قومی انحصار تک قومی قدرت به چالش کشیده شد. اما این پرسش که چرا دولت‌های تاریخی افغانستان پیوسته از دامگاه دو لایۀ قوم-قبیله نتوانسته خودش را برهاند؟ همچنان از اهمیت بنیادین برخوردار است. به نظر ما این یک مسئله ساختاری است و نقد قوم-قبیله به رهایی دولت از این دامگاه کمک می‌کند. چون نقد قوم-قبیله نقد کلیت دولت و جامعه نیز هست.  ---------------------------------------- در آمد  با وجود آنکه قانون اساسی و سایر قوانین نافذه کشور خطوط اساسیِ سامان‌بخشی به امورات دولت و جامعه را مبتنی بر معیارهای دموکراتیک و ملی تعریف و...

نیاز به دموکراسی

تجارب تاریخی در افغانستان نشان می‌دهد که نیاز به دموکراسی- آن‌طوری که در برخی کشورهای جهان اتفاق افتاده است- نه یک خواست اجتماعی، فرهنگی و سیاسیِ مبتنی بر خودآگاهی مردم است که مبنا و خاستگاه اصلی قدرت و مشروعیت قدرت سیاسی می‌باشند، و دولت‌ها باید برای آن‌ها، به خواست آن‌ها و به رضایت آن‌ها ایجاد شود، بلکه همواره یک خواست تیپیک نخبه‌گرایانه و روشنفکرانه بوده است که از جانب نخبگان سیاسی و روشنفکران افغانستان مطرح شده است. هیچ دوره تاریخی را در تاریخ افغانستان نمی‌توان یافت که نشان‌دهنده دموکراسی‌خواهی فعال در میان مردم باشد. اما از دوران شاه امان‌الله‌خان به این‌سو می‌توان دوره‌هایی سراغ کرد که در آن نشانه‌های حداقلی از خواست دموکراتیک در سطح روشنفکران و نخبگان سیاسی افغانستان مطرح بوده است .  این خواست نخبه‌گرایانه و روشنفکرانه دموکراسی در دوره‌های مختلف شکل گرفته و در نهایت امر به شکست منجر شده است. اما هیچ چیزی از این خواست‌های نخبه‌گرایانه و روشنفکرانه دموکراسی برای نسل‌های آینده افغانستان باقی نمانده است که بتوان آن را مبدای مطمین حرکت به‌سوی آینده قرار داد. گل سر سبد محصول...

نخبه گرایی سیاسی و دو قرن شکست پی‌هم

همه میدانیم که ثبات و پایداری دولت های تاریخی   افغانستان   طی دو قرن گذشته به دست نیامده و پیوسته به شکست منجر شده است. من فکر می کنم درِ ورودی بحث در این مورد بطور تاریخی مسئله امنیت دولت و ملت بوده و هست. تهدیدات بزرک امنیتی برای دولت های تاریخی افغانستان گاه از میان خانواده ها و قبایل برخاسته (از باب نمونه ظاهرشاه و داوودخان) و گاه از میان اقوام(دولت دکتور نجیب و احزاب/تنظیم های قومی) و گاه از درون خود نظام. اما در هر حالت این تهدیدات ثبات و پایداری نظام های سیاسی را به چالش کشیده و تا مرحله سقوط نظام پیش رفته اند. به باور من دولت وحدت ملی گرفتار چالش مرکب از عوامل ذکر شده میباشد . طی یک و نیم دهه گذشته نیز مسئله امنیت به ویژه از سال 2006 تا کنون حادترین مسئله برای دولت و ملت افغانستان بوده است. تهدیدات امنیتی که از نظر داخلی سه قطب متضاد و خطرناک پیدا کرده است، به ویژه طی دو سال اخیر از حد یک تهدید معطوف به مناطق خاص و برخی نهادها و افراد دولتی گذشته و در سطح تهدید جدی برای نظام سیاسی کشور تبدیل شده است. قطب اول طالبان، داعش و سایر گروه های تندرو می باشد. قطب دوم رقاب...

زن دیوانه

زیبایی اش مبهوت کننده بود. باری از زبان خودش در حالیکه در میان جمعیتی بزرگی از آدم های متحیر، ایستاده بود، شنیده بودم که میگفت :   من یک زنم. زنِ زیبا. جذاب. نقاشم دیوانه ای بود فاقد اراده. به خاطر می آورم، او وقتی نبوغ و جنونش به اوج کمال رسیده بود نقش من را آفرید، و آنگاه خود از دیدن زیبایی من از هوش برفت، و دیگر هرگز به هوش نیامد. چون زیبایی در غریزۀ دیدن آفریده می شود و کمال می یابد. من قاتل نگارگرم هستم، و همین طور مدفن اویم، با وجود این اما، تنها نقاش است که عاشق نقش هایش می شود و خودش را مقتول و مدفونِ آن یگانه نقشی می کند که فقط یک بار می آفریندش . مکثی کرد و نگاهی به افق های دور انداخت، آنگاه آه ی سردی کشید و گفت: حیف است. از او، جز این، هیچ چیزی دیگر به خاطر ندارم . صدای زمزمه های شلوغی میان جمعیت تحیر زده ای که گِرد زنِ دیوانه حلقه زده بودند، در هوا پیچید. از آن میان پیر مردی خمیده قامت، که عصای چوبین در دست داشت، در حالیکه با عصایش به سوی زنِ دیوانه نشانه رفته بود، به سختی صدایش را از هنجره بیرون میکشید و میگفت : این زن شبیه دیوانه هاست. ولی دیوانه نیس...